تبليغاتX
یادگاری های رحا
یک روزی رحیم جعفری بود

   من اینجا در نهایت سکوت های بغض کرده ی خویش نفس می کشم متوجه خوانش جدید در چهره ی محیطم نیستم من در جا زدن لحظه را می بینم  به طور خیلی محسوس ویرانی و نابودی در واکاوی اطرافم می خوانم من یک آدم معمولی بودم و هستم و خواهم بود معمولی معمولی است ولی نرمال نیست نه اندوخته ای از گذشته وجود دارد که با من ادامه پیدا کند تا لذتی ببرم و خوش باشم تا برای دیگران لذتی یا لحظه ای خوشی ایجاد کنم تا زندگی خود را متحول کنم تا افکارم را نو کنم نه شانس خاصی برای من بوجود آمده و می آید که اصولا در زندگی آدم های معمولی باید رخ دهد در جایی زندگی می کنم که انتهای تمام تاریخ بشریت در آنجا زندانی است اتفاقات بد وارد زندگی من شده اند و من را با زیبایی خود فریب می دهند بعد مانند اسب تروا تبدیل به کابوسی شده اند که بخشی از وجودم را بلعیده اند این همه اتفاق بد مرا تلخ کرده است نه به دلیل بد بودنشان بلکه به خاطر دلیل حضورشان من به وقایع و صحبت ها بد بین شده ام و هر چه بیشتر زندگی می کنم بیشتر می فهمم که بد بینی های من از روی دید واقع بینی بوجود آمده است و  نه بد بینی گزنده ترین کلام ها از به زبان می آورم نه به این دلیل که قصد آزار دادن کسی را داشنه باشم وجودم آن قدر از مارهای واقعیت گزیده شده است که جز زهر در کلامم تراوش نمی کند.

نوشته شده توسط رحا در ساعت 16:58 | لینک  | 

        پنجاه سال بعد چند روز مانده به تولدت آن هنگامی که در میان موهای تو آبشارهای یخ زده جاری شده اند ، یکی از نوه های دوست داشتنی ات با کتابی پیش تو می آید وکنار شومینه ، روبروی تو می نشیند ، تو با صندلی آرام تاب می خوری و به شعله های شومینه خیره شده ای  نوه ی نازنین تو می خواهد سکوت را بی آنکه تو را برنجاند ، بشکند . فکر کنم اسم او نازنین باشد . نازنین کتابی در دست گرفته وآن را ورق می زند . می دانی که می خواهد با تو حرف بزند ولی دوست داری که خودش حرفش را شروع کند به کتابی که توی دست نازنین است دقت می کنی احساس می کنی هر چیزی که هست باید مربوط به این کتاب باشد . دوباره توی فکر می روی ، چند روز دیگر روز تولد توست .

نازنین می گوید : مادر بزرگ !

و تو می گویی : بله نازنینم ! بگو !

و او می گوید:

    مادر بزرگ دیروز توی خیابون انقلاب داشتم به کتاب هایی که کنار پیاده رو روی پله ی یه ساختمون چیده شده بود نگاه می کردم .

پیرمردی اون کتاب ها رو می فروخت گفت:" ببخشید دختر خانم "

گفتم : " بله "

گفت : " سلام "  من هم سلام دادم .

گفت : " می تونم این کتاب رو به شما هدیه بدم ؟  شعر های خودمه"

منم خیلی تعجب کردم ، پیرمرد قیافه ی مهربونی داشت به نظرم دیوونه نبود ،

ازش پرسیدم که : " چرا باید این کتاب رو از شما به عنوان هدیه قبول کنم ؟ "

پیرمرد گفت : " من چند سال هست که این کتاب شعرم رو هدیه می دم "

گفتم : " یعنی به هر کسی یه دونه از این کتاب شعرت هدیه می دی؟ "

گفتش : " نه به هر کسی"

گفتم : " پس به کیا این کتاب رو هدیه می دی ؟ "

گفت :" به شرطی بهتون  می گم که ، این هدیه رو از من قبول کنی . "

من هم که دوست داشتم جواب سوالم رو بدونم شرط رو قبول کردم

گفتم :" باشه ، قبول "

پیرمرد سرش رو پایین انداخت،

گفت:" دخترم ببخشید که این حرف رو میگم من این کتاب شعرم رو فقط به کسایی هدیه می دم که چشماشون شبیه چشمای شماست."

من که انتظار شنیدن چنین جوابی رو نداشتم از شنیدن این حرف هم خجالت کشیدم و هم ترسیدم سریع از پیرمرد دور شدم.

پیرمرد پشت سرم با صدای بلند گفت:"منظوری نداشتم ، دخترم من رو ببخش "

کتاب رو انداختم تو کیفم دلیل حرف های پیرمرد رو نمی فهمیدم ترسیده بودم می خواستم کتاب رو توی اتوبوس جا بذارم ولی نمی تونستم ، نمی دونم چرا ، فقط وقتی رسیدم خونه خیالم راحت شد شب وقتی که می خواستم بخوابم کنجکاو شدم ببینم توی کتاب چی نوشته شده؟ کتاب رو باز کردم ، مادربزرگ! نمی دونی! چقدر شعرهای کتاب به دلم نشست تا صبح چندین بار شعر ها رو خوندم حتی با بعضی از شعر ها گریه کردم.

      نازنین حرف های خود را قطع می کند تو دیگر با صندلی تاب نمی خوری ثابت و بی حرکت به حرف های نازنین گوش می کنی ، نازنین که تا به حال چشمان تو را با چنین حس و حالی ندیده است  نفس خود را چاق می کند تا بقیه ی حرفش را به تو بگوید.

نازنین می گوید : "مادر بزرگ برای من جالب این بود که پیرمرد تمام شعرها رو به کسی که هم نام شما بوده تقدیم کرده."

 

    نازنین صفحه ای که تقدیم نامه در آن نوشته شده را  باز می کند و به تو نشان می دهد چشمانت را جمع می کنی تا ببینی ،نمی توانی ، مجبور می شوی عینکت را که به گردنت آویزان کرده ای بزنی، عینک را که به چشم می زنی ، می بینی که نازنین درست گفته است ، بالای صفحه سمت چپ اسم تو را در یک خط نوشته اند و زیر اسم تو هم نوشته شده ،

چشمان تو سر آغاز هستی اند !

تمام شعر هایم !

پیشکش تو ،

پیشکش چشمان مهربانت !

 

تو کتاب را از دست نازنین می گیری .

می پرسی :" اسم شاعرش رو کجا نوشته؟ "

نازنین از عجله و دست پاچگی تو تعجب کرده است ، نام شاعر را برایت پیدا می کند، که یک اسم مستعار است ولی تو می دانی که این اسم مستعار نام کیست!

  بغض بدون درک موقعیت کار خودش را می کند ، اشک به چشمانت هجوم می آورد یادت می آید که دروغ نبود اینکه گفته بودم . "اگر روزی شعر هایم را چاپ کنم آن ها را پیشکش تو و چشمان مهربانت خواهم کرد ."

نازنین همه چیز را فهمیده است ، آرام آرام اشک به چشمانش مهمان می شود ، به چشمانی که بیش از اندازه شبیه به چشمان توست .

 

 

نوشته شده توسط رحا در ساعت 3:25 | لینک  | 

چرا من خیلی وقته چیزی نمی نویسم معلوم نیست شاید مردم یا شاید هم توی کلاسهای تیمارستان آزادی نشستم و دارم درس یاد میگیرم چه درسی مگه میشه گفت مگه خبر ندارین چه خبر شده خب من هم نمی دونم چه خبر شده ولی چیزی نمیشه گفت چون ممنوع شده من هم به خاطر همین تریپای روانی که داشتم رفتم اونجا ولی همون طور که گفتم شاید رفتم شاید فقط یه روانی بالقوه هستم به خاطر همینه که دیگه چیزی نمی نویسم چون از افکار ی روانی می ترسم که یه روز از بالقوه به بالفعل تبدیل شه شاید برای این چیزی نمی نویسم که دیگه غمینیست همه شاد شادان دور هم کنار سفره چند سین نشستیم من که نفهمیدم هفت سین کدوم از این همه سین هاست نشستم پشت کامپیوتر مادرم مراقب من است شاید به همین خاطر است نمی نویسم چقدر سایت فیلتر شده باز کردی اینا چیه مادرم این حرفا رو بهم گفت گفتم چیزی نیست توی این سایتا کلمه آ-ز-د-ی فیلتر شده به همین خاطره بهم میگه این حرفا چیه اینا رو ولش کن برو کتاب بخون البته به من حق انتخاب داد که کتاب غیر درسی بخونم تا اینجا خوندید حتما به عقلم شک کردید چون یه آدم نمی تونه این قدر چرت و پرت بنویسه چون اگه حرفای من درست حسابی بود تا حالا یکی پیدا میشد بگه چرا نمی نویسی توی دانشگاه که همه چیز خوبه دوستام همه خوب و آروم و دست به سینه هستند البته خودشون دست به سینه هستند کسی اونها رو مجبور نکرده ولی من دست به سینه نیستم یعنی یاد نگرفتم باید یاد بگیرم به خصوص با این لباس های نو سفید که به من دادند حتما عادت می کنم راستی هیچ کدوم از دوستام دختر نیستند حالا که فکر می کنم می فهمم چقدر خوب که نیستند چون شاید مشمول فیلتر می شد البته فیلتر که وجود نداره این یه توهمه تازه از نوع فانتزی تازه من وقتی پیاده می رم پول تاکسی رو جمع می کنم یه کتاب می خرم که همه میگن این چیه منم بهشون می گم نمی دونم چون هرچی می خونم نمی فهمم چون این طوری راحت تر دیگه مادرم نمیگه پول این کتابها رو از کجا آوردی ولی هی میپرسه چرا کفشات اینقدر زود کثیف میشه منم میگم آخه جلوی دانشگاه رو کندن تازه معذرت خواهی هم کردن خب همه جا رو دارن می سازن دوستام همه حرفاشون رو من میگن ولی کسی ازمن چیزی نمی دونه ولی من از همه می دونم شاید تقصیر خودمه کسی حرفامو گوش نمیکنه چون حرف زدن بلد نیستم همش حرف ناحساب می زنم مثل همین حالا

نوشته شده توسط رحا در ساعت 3:49 | لینک  | 

 

امشب تولد من است ولی  شادی آن برای من خیلی کم است هر سال که میگذرد
هم پیرتر میشوم هم به مرگ نزدیکتر خیلی سخت است هرچقدر تعداد شمع های بیشتری
فوت میکنی بیشتر میفهمی و زندگی تو سخت تر میشود به راز هایی پی میبری که
بیشتر تو را رنج میدهد هر روز از  شادی هایت کمتر لذت می بری و از غصه هایت بیشتر زجر میکشی
 و پوچ بودن بی ارزش بودن دنیا را بهتردرک می کنی .
آری در بهار جوانی احساس پیری می کنم.
 احساس میکنم فرسوده شده ام و دیگر امیدی نیست همه چیز ساده وبی دغدغه رو به زوال
نیستی می رود و کسی نیست که پاسخگوی درد های ما باشد کسی نیست هم غصه ما
بخواند و بی جواب هستند همه ی سوال های ما.
وتنها چیزی که هست سکوت و سکوت...

 

تولدم مبارک

امشب تولدمه یه سال دیگه پیرشدم
لحظه به لحظه هردم،باغصه درگیر شدم

فرصت من تا مردن یه سال دیگه کم شده
چشمای آسمون هم، از غم من نم شده

جشن تولد من،یه مهمون هم نداره
مهمون جشنم هستن،اشکایی که میباره

بیس  سالیه که میگذره از لحظه ی تولدم
تنهایی هام ُ روز و شب می فهمیدم می فهمیدم

چقدر سوال بی جواب پوسیده شد تو فکرمن
دعا واسه تنهایی هام همیشه بوده ذکر من

تو بچگی قصه هامون خوب بودنُ رنگابارنگ
هرکسی بد بود که میکرد دلش رو با سیاهی رنگ

زور آدم بدا نبود،قهرمانا زنده بودن
آخر قصه آدما،تو شادی و خنده بودن

اما حالا چشای من عادتش رنگ سیاه
آرزوهای کودکی رفت به باد شدش تباه

لحظه به لحظه شادی ها کم شد ُغصه ها زیاد
فرشته نجات من قرار نیست که دیگه بی آد

جشن تولد شادیه ، توی توهمُ و خیال
دنیای ما پر از غم با آرزوهای محال

جشن ِ تولد ِ من ، تو گریه هام گم شده
یه شمع دیگه باز هم ،از عمر من کم شده

تموم میشه عمر من، مث شمعهای کوچک
فقط خودم میگم که :تولدت مبارک

 

 

 

 

نوشته شده توسط رحا در ساعت 0:20 | لینک  | 

شادمهر زنده است!!

وای !!شادمهر این جاست همین جا توی قلبم توی گوشم شادمهر این جاست و آره باز داره قلبش می زنه و نفس می کشه و پرواز می کنه وپرواز می ده.

برداشتی که می توان درسطحی ترین نگاه به این ترانه تقدیر داشت حاکی از یک عشق است که بی ریا است ولی این ترانه نشانه های فراوانی از دوست داشتن که بالاتر از عشق است را می توانیم ببینیم و اگر ما شادمهر را بشناسیم می فهمیم که دوست داشتن این ترانه از نوع دختر پسری نیست و از نوع پدر و پسری است شادمهر توی این سالها با کارهای که ارایه داده به مخاطبانش فهمانده که انتخاب ترانه هایش بی ربط به شرایط روز و وقایع زندگی خود او هم نیست در کمترین دقت می توان درک که این درد و دل های یک پسر است با پدرشهیدش است (حالا این شایعه رو کنار بگذاریم که برادران و یا پدر شادمهر شهید شده اند.) انتخاب این ترانه بی دلیل نیست ولی این ترانه فراتز از زندگی شادمهر می رود. می توان تلنگر شادمهر را به فراموش شدن کسانی که روزی از بدنشان دیوار ساختند تا گردی از دشمن روی خاک وطن نشیند پنداشت وحتی اختلاف بین نسل ها را می توان از این ترانه درک کرد. مثالهای بارز آن را هر روز در جامعه می بینیم موقعی که ابراهیم خان حاتمی کیا فیلم دعوت را می سازد و نمی خواهد چیزی بیاد بیاورد. شادمهر میاد چنین ترانه ای انتخاب کند و فلسفه این ترانه که واقعا قابل تقدیر است بخصوص در آنجایی که شادمهراز تقدیرشکایت دارد .البته برای این چیزهایی که نوشته ام از همین ترانه دلیل دارم . پس به برداشت مفهومی از هر بیت از این ترانه می پردازیم.

چیزی را که می توان با اطمینان از آن صحبت کرد که این ترانه بین پدر و پسر است و دلیل آن تلمیحی است که بر داستان حضرت یعقوب وحضرت یوسف در بیت زیر دارد:

آخر یه شب این گریه ها سوی چشام می بره/عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

ترکیبات این گریه ها، سوی چشام می بره و عطر پیرهن ما را بیش از پیش روشن میکند ولی چون این جا از زبان شادمهر داستان تعریف می شود و ماجرا به طور عکس صورت می گیرد و شادمهر به دنبال پدرش است وبا این نگاه به ادامه ترانه می نگریم.

 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

در این بیت نگرانی را از این که شاید برای پیدا کردن پدرش دیر شده می توان درک کرد و این پیدا کردن رو به خود اجبار میکند. ساده دل کندن از همه چیز، راه شهدا بود ولی تابو شکنی شادمهر در این رابطه تقدیر را مقصر می داند یعنی هر کسی در آن شرایط چنین تصمیمی می گرفت.

 

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

پدری که پسرش راآنقدر دوست دارد که بی تاب اوست ولی برای وطنش از پسرش می گذرد که دشمنی با خودش است یعنی مبارزه با نفس که جهاد اکبر است. وجه معنوی شهید را نشان می دهد.

 

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

اینجا ما دقیقا تصویر سازی از صحنه رفتن پدر به جبهه را می بینیم و می فهمیم که پدر درآخرین لحظه رفتن به جبهه پسرش را در آغوش گرفته و چند باری در همین نقطه و لحظه از رفتن پشیمان شده است و باز باید به سراینده ترانه و شادمهر به خاطر این انتخاب آفرین گفت.و این بیت وجه دنیوی شهید را نشان می دهد.

 

دلگیرم از این شهر سرداین کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

این بیت ساختاری نمادین دارد دلگیری هنرمند و یا انسان در این دنیا که شهرو کوچه های بی عبور نمادی از دنیاست و این جا فاصله دور این دنیا وآن دنیاست یا فاصله جبهه و خانه که با تله پاتی احساسی بین پدر و پسر که پسر در این فاصله هم پدر را احساس می کند

 

آخر یه شب این گریه ها سوی چشام می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

بیت بالا را هم پیش تر مورد بحث قرار داده ایم وباز نکته ی دیگری که می توان گفت که شاه بیت این ترانه همین بیت است به خصوص آنجایی که بوی پیراهن یوسف را یاد آوری می کند( نمی دانم چرا یاد فیلمی از از حاتمی کیا به همین نام می افتم.)

 

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

شادمهر به نوعی باز هشدار می دهد که آنها دارند از خاطرات می روند و تک خاطره میشوند و تنها، ما هم بدون آنها تنها شده ایم . آنها فدا کار از خود گذشته اند که به کمترین یاد راضی هستند و نباید این طور باشد.

 

پیدات کنم حتی اگه پروازم پرپر کنی

محکم بگیرم دست تو احساسم باور کنی

این جا که نقطه مهم ترانه است اگر ما پرواز زندگی ببینیم به ما می گوید زندگی را هم برای یافتنت ترک می کنم و اینجاست که ما متوجه اخلاف نسلها میشویم جایی که در زمان که باید همدیگر رااحساس می کردند دستهایشان جدا ماند حالا باید سفر را شروع کرد برای یافتن تا بگیرد دستان هم دیگر را تا برای همیشه احساس همدیگر رو باور کنند شادمهر برای این که احساس واقعی خود را بیان کند این بیت را دوبار می خواند تا خود را فقط یه راوی نشان ندهد و موضع خود اورا به مخاطب بفهماند.

 

باید تورو پیدا کنمشاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

شادمهر در پایان ترانه با خوش سلیقگی این دو بیت را برای تاکید به مخاطبش دوباره می خواند تا بیشتر مخاطب را به تامل وا دارد.

این شاهکار آنقدر نکته برای شنیدن دارد که به مرور زمان مثل خود شادمهر شناخته خواهند شد ومن به همین چند نکته بسنده می کنم.

نوشته شده توسط رحا در ساعت 11:17 | لینک  |