|
|
|
|
ما منتقل شدیم به یه تیمارستان دیگه هرچی باشه اونجا دیگه بوی خیانت نمیده دماغ ما باید از خیلی از سگای دور برمون بهتر کار کنه بالاخره اینجا خطرناکترین بخش تیمارستانه این طور نیست؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:28 توسط رحیم جعفری
|
|
||
|
|
|
|
منبع تابناک |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:59 توسط رحیم جعفری
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:46 توسط رحیم جعفری
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:1 توسط رحیم جعفری
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا من خیلی وقته چیزی نمی نویسم معلوم نیست شاید مردم یا شاید هم توی کلاسهای تیمارستان آزادی نشستم و دارم درس یاد میگیرم چه درسی مگه میشه گفت مگه خبر ندارین چه خبر شده خب من هم نمی دونم چه خبر شده ولی چیزی نمیشه گفت چون ممنوع شده من هم به خاطر همین تریپای روانی که داشتم رفتم اونجا ولی همون طور که گفتم شاید رفتم شاید فقط یه روانی بالقوه هستم به خاطر همینه که دیگه چیزی نمی نویسم چون از افکار ی روانی می ترسم که یه روز از بالقوه به بالفعل تبدیل شه شاید برای این چیزی نمی نویسم که دیگه غمینیست همه شاد شادان دور هم کنار سفره چند سین نشستیم من که نفهمیدم هفت سین کدوم از این همه سین هاست نشستم پشت کامپیوتر مادرم مراقب من است شاید به همین خاطر است نمی نویسم چقدر سایت فیلتر شده باز کردی اینا چیه مادرم این حرفا رو بهم گفت گفتم چیزی نیست توی این سایتا کلمه آ-ز-د-ی فیلتر شده به همین خاطره بهم میگه این حرفا چیه اینا رو ولش کن برو کتاب بخون البته به من حق انتخاب داد که کتاب غیر درسی بخونم تا اینجا خوندید حتما به عقلم شک کردید چون یه آدم نمی تونه این قدر چرت و پرت بنویسه چون اگه حرفای من درست حسابی بود تا حالا یکی پیدا میشد بگه چرا نمی نویسی توی دانشگاه که همه چیز خوبه دوستام همه خوب و آروم و دست به سینه هستند البته خودشون دست به سینه هستند کسی اونها رو مجبور نکرده ولی من دست به سینه نیستم یعنی یاد نگرفتم باید یاد بگیرم به خصوص با این لباس های نو سفید که به من دادند حتما عادت می کنم راستی هیچ کدوم از دوستام دختر نیستند حالا که فکر می کنم می فهمم چقدر خوب که نیستند چون شاید مشمول فیلتر می شد البته فیلتر که وجود نداره این یه توهمه تازه از نوع فانتزی تازه من وقتی پیاده می رم پول تاکسی رو جمع می کنم یه کتاب می خرم که همه میگن این چیه منم بهشون می گم نمی دونم چون هرچی می خونم نمی فهمم چون این طوری راحت تر دیگه مادرم نمیگه پول این کتابها رو از کجا آوردی ولی هی میپرسه چرا کفشات اینقدر زود کثیف میشه منم میگم آخه جلوی دانشگاه رو کندن تازه معذرت خواهی هم کردن خب همه جا رو دارن می سازن دوستام همه حرفاشون رو من میگن ولی کسی ازمن چیزی نمی دونه ولی من از همه می دونم شاید تقصیر خودمه کسی حرفامو گوش نمیکنه چون حرف زدن بلد نیستم همش حرف ناحساب می زنم مثل همین حالا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 3:49 توسط رحیم جعفری
|
|
||